بلاگ

  • برای پارسا-و-راستین

    یه چنل دارم، مدام توش می‌نویسم و بعد پاک می‌کنم. گاهی خوب می‌نویسم و‌ گاهی بد. خودم هم نمی‌دونم چرا می‌نویسم و چی دارم می‌نویسم.‌ دو سه روز بعد سعی می‌کنم بخونم و حس می‌کنم آبروم پیش هر کس که اون‌ متن رو خونده رفته. خل‌وچلم دیگه. اما موضوع اینه که اون چنل اهمیت زیادی نداره.‌ کسی جدیش نمی‌گیره. منم جدیش نمی‌گیرم. اما باز‌ گاهی حس می‌کنم اینکه یه فضایی فراهم شده که همه می‌تونن کامل ببینن چقدر خل‌و‌چلم خوب نیست. نمی‌دونم. اشکالی نداره.
    چند وقته که این‌جا ننوشتم. راستش چون اینجا رو جدی می‌گیرم. البته نه به این معنا که فکر می‌کنم باید رساله‌ سیاسی-فلسفی بنویسم؛ برام اهمیت داره، همون‌طور که چت برادرم برام اهمیت داره و سعی می‌کنم چیزهای الکی و بی‌خود و بی‌معنی ننویسم. اینم شاید از همون نوشته بی‌معنی‌ و بی‌خودها باشه. اشکالی نداره. اصلا گاهی باید همین‌جور الکی نوشت.
    با پارسا صحبتی داشتیم سر اینکه «من همونی‌ام که که اون سوال آیا همیشه منتظرید ملت ازتون ناامید بشن رو بسیار موافقم می‌زنه» چه‌ معنایی داره؟
    ۱. می‌دونم بالاخره‌ یه چیزی می‌شه و باعث می‌شه‌ که آدما ازم ناامید بشن و این یه اتفاق ناخوشاینده.
    یا
    ۲. دلم می‌خواد آدما ازم ناامید بشن و ولم کنن و راحتم بذارن.
    من نمی‌دونم. پارسا هم نمی‌دونه. کی می‌دونه؟ اینکه «کی می‌دونه» رو فقط خود خدا می‌دونه.
    داییم چند سال پیش برای خاله‌م یه لپتاپ لنوو شبیه کروم‌بوک‌ها آورده بود. البته کروم‌بوکه. اما این خوبیش این بود که با ویندوز ۱۰ عرضه شده بود. کوچک بود و سبک، لمسی و تا-شو، با قدرت پردازشی کم –پردازنده سلرون و ۴ گیگ رم و ۳۲ گیگ حافظه!– اما عجب لپتاپ خوبی برای کارهای روزمره. و بسیار بسیار سگ جون. همه ویژگی‌هایی که از یک کروم‌بوک انتظار نمی‌ره. خاله‌م معلم بود. بازنشسته که شد دیگه سمت لپتاپ نرفت. برادر ازش به عنوان تبلت+کیبورد برای یوتوب و آبسیدین و چت و فیلم و کتاب استفاده می‌کرد. اما این ویندوزه اذیت می‌کرد. خلاصه مدتی خاک می‌خورد. به‌م گفت برو لینوکس بریز. منم امروز رفتم لینوکس مینت نسخه‌ی ایکس‌اف‌سی‌ای ریختم و همه‌ چی رو آماده کردم و بردم دادم به‌ش. خوشحال شد. منم از خوشحالیش خوشحال. امیدوارم چشم نزنم و لپ‌تاپه یه مدت خوبی براش کار بده.
    هدفونه اومد راستی. خیلی خوبه. البته به‌شون نمی‌گن هدفون. می‌گن earbuds. اما من با گفتن همون هدفون راحت‌ترم. راستش از قبلیه که مال هوآوی بود بهتر نیست. البته هست، مثلا برنامه داره و کلی راه برای شخصی‌سازی.‌ کیفیت صدا هم خیلی خوبه. الان دارم باهاش پلی‌لیست light academia گوش می‌دم با پروفایلی که مخصوص موسیقی کلاسیکه و خیلی گوش‌نواز و لذت‌بخشه. اما می‌خواستم اشاره کنم که ببین اون هوآویه عجب چیزی بوده. عید سال کنکور خریدمش. گرونم بود اون زمان. ۲ ۳ تومن فکر کنم. اما واقعا کیفیت صداش محشر بود. خب پز هدفون هوآوی رو دادم. این انکره هم عالیه. قیمتش‌ هم فکر می‌کنم تو این وضع اقتصادی خیلی خوب بود. اما دیجیکالا واقعا باعث شد بدبین بشم به‌ش. دو روز من رو معطل کرد، یه بارم نشد یه توضیحی بده که چه خبره، و پشتیبانی هم یه جواب درست‌‌‌-و-حسابی به من نداد. ۱۰۰ هزار تومنم اضافه‌تر گرفت که همون محصولی که دو روز پیش باید به‌م می‌رسوند رو امروز به‌م برسونه.
    از لحاظ بدنی و فیزیولوژیک شرایط هنوز خوب نیست. اما امروز بهتر شدم.‌ آره. ای کاش پول داشتم یه‌دونه هم از این هدفونا برای بابام می‌خریدم.‌ امروز خیلی براش جالب بود. ذخیره‌شده دارم یه مقدار. این هفته پول جمع‌ کنم، نصفش رو از ذخیره برمی‌دارم‌ می‌گیرم.‌ احتمالا. آره.
    یه دلتنگی‌ای برای تو و امید و حسن هست. یه دلتنگی‌ای برای برادرم. دلتنگی‌های بزرگی‌ان. دلم گاهی می‌گیره سرش. هر چند حس می‌کنم از همه‌تون فراری‌ام. چرا؟ چون حس می‌کنم قراره طرد بشم و تنها بمونم. شاید منطقم اینه که اگه به اندازه کافی دور بمونم و زیاد نزدیک نشم احتمال اینکه کاری ازم سر بزنه که موجب دلخوری و آزردگی بشه خیلی کمتره. پوف.
    فردا صبح باید برم دانشگاه و چاپلوسی کنم نرم‌افزار ۲ رو برام حذف کنن، وگرنه نمره‌ی صفر می‌گیرم. جونش که نیست. و اهمیتی هم نمی‌دم. و از همه بدتر اینکه‌ آموزش پررو-پررو زنگ زده می‌گه «ما تو رو تو کلاسی که ظرفیتش به حد‌ نصاب نرسیده ثبت نام کردیم تقصیر توئه و باید خودت حذف می‌کردی! تازه دو قورتو نیمش هم باقی بود که چرا پیگیری نکردی! کار من‌ و آریا یک ماه همین بود به‌شون‌ زنگ‌ بزنیم. جواب نمی‌دادن. ولی صفر بگیرم مامانم ناراحت می‌شه. به نظر بهتره هر جور شده خودم رو برسونم به‌ش. صبح بیدار می‌شم یعنی؟ جونشو دارم برم دانشگاه؟ جون اینکه تو موقعیت اجتماعی قرار بگیرم و حرف بزنم رو چطور پیدا‌ کنم! پوف. یه کاریش می‌کنم دیگه. پوف. می‌بینیم چه می‌شه حالا. آره. اینم از این.

  • درباره «دوباره فکر کن» از آدام گرنت

    خب سلام. این مطلب کوتاهی می‌شه. یه جمع‌بندی خیلی کوچیک از معرفی این کتاب تو متمم. آدام گرنت متخصص روان‌شناسی سازمانیه. استاد دانشگاه پنسیلوانیا. با اهالی سیلیکون یا دست کم شریل سندبرگ رفت‌وآمد داشته. کتب معروفی رو نوشته این آقا. از کتاب‌های معروفش می‌شه به Give and Take و Think Again اشاره کرد. کتب دیگه‌ای هم داره البته. شعبانعلی می‌گه در انتشار کتبش همیشه یه موج اولیه‌ای داره که اونو مشکوک می‌کنه و از طرفی محتوای خیلی خاصی هم نداره کتاب و بیشتر به داستان‌سرایی و مصداق آوردن می‌پردازه. تو این کتاب دوباره فکر کن هم ایده کلی گویا همینه که دوباره فکر کن. شک کن تو ایده‌هات. آماده پذیرش ایده‌های مخالف باش. راستین مثلا توان‌مندی درجه یکی داره که در جبهه‌های مختلف، نظرات متفاوتی بده و پشتوانه فکری خوبی براشون ارائه کنه. وکیل مدافع شیطان ده از ده. راجع‌به این پذیرش ایده‌های مخالف یه نقلی از کتاب میاره که جالبه. ترجمه نشر نوین:

    آنچه ما را تحت‌تأثیر قرار ندهد می‌تواند عقایدمان را قوی‌تر کند. همان‌طور که واکسن موجب مقاوم‌سازی سیستم ایمنی بدن ما می‌شود، سیستم ایمنی روان‌شناختی ما هم با مخالفت ورزیدن مقاوم می‌شود.

    شعبانعلی همچنین فکر می‌کنه که این نشست برخاست با اهالی سیلیکون ولی که گفتیم باعث شده بیشتر از چیزی باید دیده بشه کتاباش. به هرحال در دفاع ازشم به تخصصش اشاره می‌کنه و این‌که حداقل اصولی رو کارهاش رعایت می‌کنه و شاید به خوبی تفکر سریع و آهسته کانمن نباشه اما به بدی بیندیشید و ثروتمند شوید هم نیست.

    این کنتراست نوشتار بدون اصول و حتی به تعابیری ناخوشاید یا گستاخانه خودم با کامنت شعبانعلی زیر پست معرفی کتاب اتفاق جالبیه.

    راستی شعبانعلی به شرط حوصله مخاطب کتاب Rationality استیون پینکر رو به جای این کتاب پیشنهاد می‌ده. باید بذارمش تو برنامه.

  • یک روز بعد

    امروز خیلی زودتر از این حرف‌ها بیدار شدم. یعنی هفت و نیم. تا برم بالا و صبحونه و اینا هشت و اندی شد و بعد هم اتلاف وقت و خستگی و چون قهوه تموم شده بود، پوشیدم و رفتم صد گرم پودر گرفتم که تا دو هفته کار رو راه می‌اندازه. قهوه رو زدم و حدود ساعت ۹ اومدم پایین و الان ۹ و ده دقیقه است. بله.

    ده و بیست دقیقه و هنوز حوصله نکردم و صرفا اتلاف وقت. بله.

    ده و سی و شش دقیقه و من واقعا دارم از درس خوندن فرار می‌کنم. نمی‌دونم این مدرسه و دانشگاه چی دارن که آدم انقدر ازشون می‌ترسه. با مطالعه یه دوره تو کورسرا یا یوتوب راحت‌ترم. شاید رمزش اینه که اینجا حس می‌کنم قرار به آدما جواب پس بدم ولی تو باقی نه. از طرفی تو کار هم باید به آدما جواب پس بدم ولی اونجا این‌طوری نمی‌کنم. شاید رمز اونم اینه که پول درمیارم. و البته تو کار چیزها کم‌تر جدیدن و هزینه روانی متفاوتی دارن تا خوندن یه محتوای یه ترم تو یه زمان کوتاه. خدا رحم کنه.

    ده و پنجاه و دو دقیقه است. دیگه یازده شروع می‌کنم.

    فیکس یازدهه. بریم شروع.

    یازده و سی و سه و ماژول یک تمام. بریم یه استراحت کوتاه و ادامه بدیم. رابطه من با درسام شبیه اون آهنگ دید آی دوئه. می‌ذارمش آخر این متن.

    یازده و چهل و دو. استراحت کافیه. ساعت از دیروز باتریش تموم شده. الان آوردمش پایین. تو استراحت بعدی می‌رم باتری بگیرم.

    دوازده و دو دقیقه. می‌خوام یه ویدیوی تحلیل آبسشن ببینم. خیلی زوده برای اینکه استراحت بعدی‌ای باشه که توش می‌رم سراغ باتری.

    دوازده و هجده دقیقه. بریم ادامه درس.

    نمی‌تونم. ذهنم به شدت فرار می‌کنه به ایده‌های کسب‌وکار و استخدام. آخه خنگول اول باید این درساتو بخونی تا به اونا برسی دیگه. تا این‌جا این رو یادم باشه که یه نرم‌افزار برای مدیریت استخر آماده کنم که بشه باهاش از شر کارت‌های فیزیکی خلاص شد. دوازده و سی و هشت. می‌رم دور بزنم.

    یک و سی و سه دقیقه. یه زردآلو و یه تیکه هندونه. کمی نون و پنیر. حل مشکل بازی ارمیا. کمی بداخلاقی به نیت ایجاد انگیزه جهت بررسی و مطالعه دقیق‌تر مسائل حول لپتاپش.

    یک و چهل و پنج. بریم کوتاه به ادامه درس. تا الان یه ویدیوی بیخود دیدم راجع‌به این سوال که چرا سیری فارسی پشتیبانی نمی‌کنه از کوروش چایچی.

    دو و یک دقیقه. همیشه خدا یکم شک دارم. خطای نوع یک همون فالز پازتیوه که وقتی اتفاق می‌افته که شما به اشتباه (فالزی) نتیجه می‌گیری که جواب مثبته (پازتیو). یعنی چی؟ یعنی چیزی رو جدی می‌گیری که جدی نیست. می‌گی اثر داره ولی خب اثر نداره. برعکسش فالز نگتیوه. اینجا شما به اشتباه می‌گی جواب منفیه. یعنی اثر داره ولی تو می‌گی نداره. حالا نکته چیه؟ تو شروع طراحی یه مطالعه یا آزمایش و کلا بررسی فاکتورها، به باور این آقای مونتگومری، اون خطای نوع اول اهمیت کم‌تری داره. یعنی خیلی اشکال نداره اگه چیزی که اثر نداره رو به اشتباه موثر تلقی کنیم. چون به هر حال در ادامه کار متوجه اشتباهمون می‌شیم اما چیزی که مهمه، اون خطای نوع دومه. چون اگه یه فاکتور رو به اشتباه بی‌اهمیت تلقی کنیم ولی اهمیت داشته باشه، در ادامه مسیر دیگه از دستش دادیم و کار از کار گذشته. خلاصه دور ریزمون تو اون اوایل کم باشه بهتره. همچنین زی‌تست درواقع برای مقایسه میانگین‌های دوتا جامعه است وقتی واریانس‌ها رو می‌دونیم و مشخصن. مشخص نباشن چی؟ خب اگه تعداد نمونه‌هامون سی‌تا یا بیشتر باشه، از همون واریانس نمونه‌ای برای زی‌تست استفاده می‌کنیم. اگه تعداد نمونه‌هامون کم‌تر باشه؟ تی‌تست استیودنت با ماست! حالا فرقش چیه؟ به جای توزیع نرمال، توزیع تی‌استیودنت رو به کار می‌بریم. فرق دیگه چی؟ به جای استفاده از دوتا واریانس نمونه‌ای، با فرض برابری واریانس‌ها براساس داده‌هایی که اینجا داریم کار می‌کنیم روشون، از پولد واریانس (Pooled Variance)نمونه‌ای استفاده می‌کنیم. به خاطر همین موضوع بهش پولد واریانس تی تست هم می‌گن. آماره آزمونش هم همون نسبت سیگنال به نویز معروفه. تو تی‌تست‌های تک‌نمونه‌ای، جفتی و ولش یا آنپولد اما همچین حرکتی نمی‌زنیما!

    دو و هفده دقیقه. این استراحت همونه که باید توش هم نهار بخورم و هم باتری بگیرم به‌نظرم. به‌نظر می‌رسه حوصله درس خوندنم به طور کلی نیم ساعت چهل دقیقه است. تا اینجا مباحث ساده و تکراری بودن و البته که منم به اینا نیاز دارم چون خیلی وقته با درس‌هامون کار نداشتم.

    چهار و یک دقیقه. نهار و خرید و مختصری جروبحث. آرش لطفی جدید اومده. ببینم بعد دوباره درس.

    چهار و سی و سی و الان دیگه واقعا دوباره درس.

    پنج و بیست و شش. بریم سر کار.

    شش و بیست. خب خبر بد. وامی که می‌خواستم بگیرم کنسله. احتمالا با این تفاسیر گوشی هم کنسله فعلا. پوف. بله. چیکار کردم؟ پیتزا سفارش دادم. بله. به‌نظرم استفاده من از پیتزا و شیرینی بیشتر یه شکل تنبیهی داره. نمی‌دونم. یه حس رهایی بخشی داره وقتی سلف سبوتاژ می‌کنم این‌طوری و خب خوش‌مزه هم هستن. شاید باید سیگارم امتحان کنم. مشکلم بیشتر باهاش اینه که از مدیریتش می‌ترسم. پیتزا و شیرینی مجموعا تحت کنترل به‌نظرم می‌رسن. ولی خب سیگار فکر می‌کنم پتانسیل خروج از کنترل رو داره. حجم کافی از کار رو پیش نبردم و بیشتر این یه ساعت رو غصه داشتم. پوف. بله. تا پیتزا برسه برم کارای آقایی رو جمع کنم که بعدش با پیتزا یه چیزی ببینم یا نمی‌دونم. به هرحال تا نه ده شب هم باید یه نگاهی به پروژه دیتامون با ساغر بندازم.

    الان فردای متن‌های قبلیه. ساعت دوی بعد از ظهر چهارشنبه. گویا دو سه روز بیشتر نمی‌تونم حال و احوالات مساعدی داشته باشم. بله. حالا حسابی بهم ریختم. دلم می‌خواد بمیرم. حوصله هیچ کاری رو ندارم. نمی‌خوام قدم از قدم بردارم.

  • پساتحول

    خب امروز یکم بیشتر پیشرفت نداشتم. نه نه و نیم بلند شدم. تا الان که ساعت شیشه، متنای خانومی رو تموم کردم و به چندتا سی‌جی‌آرتیست پیام دادم. یه وقت خوبی هم بابت مقایسه گلکسی اس ۲۶ اولترا و آیفون ۱۷ تلف کردم البته. نهار خوردم. ریک و مورتی جدید رو دیدم. یکم غصه. یکم به مامانم کمک کردم. قهوه صبحگاهی رو یادم رفت. تموم شده و باید یکی دیگه بگیرم. خیلی گرمه لامصب. یکم سردردم. الان باید کار آقایی رو بکنم. بعد دیگه خدا بخواد امروز رو به دانشگاه می‌پردازم. بله. ساعت شش و ده دقیقه و الان قبل کارای آقایی یه استراحت می‌طلبم.

    ده دقیقه به هفت. تازه می‌خوام شروع کنم.

    هفت و پنجاه دقیقه. کارای آقایی هنوز تموم نشده و فکر کنم یک و اندی ساعت دیگه بگیره و البته منم استراحت می‌خوام.

    نه و سی و پنج دقیقه. کارای آقایی هم تموم شد فکر کنم مثلا همون ساعت نه حدودا. باقیش اینستاگردی بود. گوشیم داره اذیت می‌کنه. راه حلش عوض کردن سیستم عامله ولی من می‌خوام گوشیمو عوض کنم.

    ده و چهارده دقیقه. مشغول صحبت با خانومی هم شدم. به‌نظر می‌رسه ۳۰ تومن تو ماه رو رد کردیم. یه هورا برای من. پروژه‌های دانشگاه هنوز مونده و درس‌ها. این‌ها که برن کنار، یا برنامه تهران رو می‌چینم یا در عین این‌که سعی می‌کنم خودمو براش آماده کنم، برنامه مشتری جدید تو زنجان رو پیگیری می‌کنم. حقیقتا هنوز که هنوزه به ادامه‌دار بودن ماجرای خانومی خیلی مطمئن نیستم. برای مشتری جدید تو زنجان هم چند تا لاین مد نظرمه. بحث تدریس. بحث توسعه وب برای یه سری کسب‌وکار محلی و اخذ مبالغ کوچیک که خب مثلا یکیشونم بگیره و طرف ده تومن حاضر باشه بده بهم، بازم تو ماه خوب جلو می‌افتم. تسک‌های اضافی محل کار اصلیمم هست که می‌تونم برای بیشتر پول درآوردنم رو اونا هم حساب باز کنم. از هزینه‌هامم اینه که ممکنه یه آیفون قسطی برای خودم بخرم و مثلا ده پونزده تومنی هر ماه بابتش پرداخت کنم. از طرف دیگه تصمیم دارم بیشتر تو هزینه‌هام صرفه‌جویی کنم هرچند شک دارم خیلی موفق بشم. اگه مهارت‌های توسعه نرم‌افزار و تحلیل داده‌ام به حدود خوبی برسه، می‌تونم رو درآمدهای بیشتری هم حساب باز کنم. فقط اگه بشه. اگه بشه چی می‌شه و حقیقت اینه که من به طور کلی آدم تنبلیم و خودمو اول از همه می‌پیچونم. این چهار هفته آتی تا پایان امتحانا هم قراره پدرمو درمیاره و خوب می‌دونم. امیدوارم از فردا وقت مناسبی برای درسام بذارم.

    ۱۲ و ۹ دقیقه فردا و از وقت خوابم گذشته. با ساغر راجع‌به دیتای پروژه حرف زدیم و قرار شد فردا شب فیکسش کنیم و آخر هفته هم کاراشو انجام بدیم. فردا دیگه باید درس بخونم. دلم به شدت یه چیز خوشمزه می‌خواد. امیدوارم که نرم ولی احتمالا قبل خواب می‌رم خرید. شب شما به خیر.

  • سرانجام یک تحول

    خب امروز حدود ۱۰ بیدار شدم. البته زودتر هم شده بودم ولی خب بازم خوابیدم تا همین ۱۰. بعد؟ تا الان که ساعت ۱۱ و ده دقیقه است رفته بودم درگیر صبحونه و قهوه و البته به برادرمم کمک کردم بازیشو نصب کنه. ببینم در ادامه چیکار می‌کنم.

    خب الان ساعت دوازده و نیمه. حدود هشتاد درصد کارهای خانمی رو انجام دادم. در حینش اپیزود بفرمایید جام قیاسی با اون دوتا بازیگر پوست شیر رو گوش دادم. الانم موشکافی قسمت اول فصل سوم سایلو رو دارم می‌بینم و بعد می‌رم دوش می‌گیرم و میام کارای خانومی رو تموم می‌کنم.

    خب الان دو و دو دقیقه است. حموم رو داشتم. یکم نون و پنیر. باید به کارها برسم. پوف. خواستم بگم که لعنت به زندگی.

    الان سه و نیمه و کلی وقت تلف کردم. تازه می‌خوام برم سر کارام. نهار خوردم ولی.

    ساعت چهار و ده دقیقه است. کارای طراحی خانومی تمومه. موند ویدیوهاش و چندتا تماس و البته کارای آقایی. می‌رم یه استراحت کنم.

    خیلی خب یه ربع به پنجه. برگردیم به کارا.

    خب شش و ربعه. بله. ویدیوی خانومی جمع نشد. گوگل فلو اذیتم می‌کنه. باید یه راه دیگه پیدا کنم. این مابین یه نوبت استراحت دیگه داشته باشیم. آممم. می‌خواستم ریک و مورتی ببینم ولی چک کردم دیدم قسمت دوم سایلو زودتر از موعد اومده. هورا! بریم سایلو!!! آیا چیپس و ماست بگیرم؟ پیتزا رو دیروز خوردم و پریروز هم چیپس و ماست. اینطوری نیست که میل داشته باشم ولی خالی خالی سریال ببینم آخه؟ آره. نه به تو ای شکم گنده من!

    هفت و ده دقیقه و پایان قسمت دوم. الان باید کارای آقایی رو انجام بدم. نکته اینه که پسر اگه فقط به موقع بیدار شم می‌تونم به درسامم برسم و البته امروز فرداست که دیگه نتونم درسا رو بذارم تو اولویت آخر.

    هشت و بیست دقیقه و کار آقایی تموم شد. ویدیوی آخر خانومی رو هم کمی پیش بردم ولی هنوز کاراش مونده. باید براش دوتا سناریو هم آماده کنم. یه مزیتی که یه گوشی موبایل می‌تونه برام داشته باشه، جدی‌تر دنبال کردن بحث تولید محتواست. ببینیم.

    هشت و سی و پنج و می‌خوام برم استخر.

    ده دقیقه به نه و در حال خروج از خونه.

    یازده و پنج دقیقه و بنده از استخر برگشتم. خانومی از کاراش آمار می‌خواد. ملاتونین و نوافن خریدم. این روزها مصارف مشخصی دارم. مستمرا کافئین و دو بزرگوار مذکور رو مصرف می‌کنم.

    به خانومی گفتم صبح براش می‌فرستم. اینم ماموریت صبح ما. خیلی خسته‌ام. البته ملاتونین ۳میل هم خوردم. مقدمات خواب رو برم فراهم کنم که برای درست شدن زندگیم فقط به یه بیداری به موقع نیاز دارم.

    البته قبلش بذار کالری‌های امروز رو مرور کنیم چون خیلی گرسنمه. یه نصفه نون‌بربری رو حداقل داشتم. حدود دو تخم مرغ املت و دو سه تا گوجه متوسط هم بگیریم. باقی اون نصفه رو هم با پنیر خوردم. بعد برای نهار دو سه تیکه رون. البته بخش‌های دیگه‌ای رو خوردم ولی به رون حساب کنیم. رون متوسط باز و مثلا دویست و پنجاه گرمم سیب زمینی سرخ کرده. دوتا آدامس داشتم. خب بذار همینارو بدم به جی‌پی‌تی. خب با توجه به اینکه دیگه یه ساعت شنا رو داشتم با قد و وزنم می‌گه مثلا ۶۰۰ ۷۰۰ کالری هم سوزونده‌ام. از طرفی زیر ۲۰۰۰ کالری هم چیز میز خوردم. حالا فرض کنیم قبل خواب یه ذره نون و پنیر هم بخورم همون ۲۰۰۰. اگه کم تحرک باشم که هستم میگه ۲۲۰۰ کالری مصرفی روزانه‌امه که با شنا می‌شه مثلا ۲۸۰۰ که یعنی ۸۰۰ تا رو دیگه منفی‌ باید باشم. بعد میگه هر ۷۷۰۰ کالری میشه یه کیلو چربی. با یه چنین سرعتی هر یکی دو هفته یه کیلو کم می‌کنم. تو ماه می‌شه دو و نیم کیلو مثلا. خب خیلی هم خوب نیست ولی خب. یعنی تا آخر تابستون پنج شش کیلو مثلا. بازم اضافه وزن خواهم داشت. حتی حدس می‌زنم وسطش بشکنم. ببینیم به کجا می‌رسیم. حالا باید دقیق‌تر حساب کنم. سایر ورزش‌ها و تنظیم پروتئین و اینا رو هم باید بیارم وسط. آره خلاصه. امروز به کتاب نمی‌رسم. شب به خیر.

  • تحولات بی‌سرانجام

    خب این استاندارد از بچگی تو ذهنمه که اول یه چیزیو بنویسم و بعد براش عنوان بذارم اما مثل همون بچگی، با عنوان شروع کردن بیشتر می‌چسبه. ساعت الان یک شبه. خیلی هم خوب. یه بار دیگه تصمیم گرفتم متحول بشم. این کانسپت تحول چیزیه که بارها بهش فکر کردم. بارها نوشتمش. و البته این راجع‌به خود نوشتن «بارها نوشتمش» هم صادقه. خیلی هم خوب. شب‌ها ساعت یک تا سه که بیرون می‌رم تا چیزی بگیرم معمولا با چیپس و ماست یا شیر و کیک یا مثلا نوشابه و شیرینی‌ای برمی‌گردم. این دفعه رفتم که یه آدامس بگیرم. اصراری نابه‌جایی دارم که در تحولاتم همه‌چیز رو باهم دگرگون کنم. یکهو الان می‌خوام هم درس بخونم. هم کارا رو برسونم. هم وزن کم کنم. آدامس تو وزن کم کردنم موثره واقعا. هرچند معضل هوس‌هام رو خیلی حل نمی‌کنه اما مشغولم نگه می‌داره. هر چند بعد از یه دوره کوتاه یکی دو هفته‌ای فکم درد می‌گیره اما امیدوارم که تا اون موقع ظرفیت و میلم برای غذاها کم‌تر شده باشه. به هر حال این وضعیتیه که می‌بینید. بحث ورزش هم هست. حالا شناهای شبانه رو دارم و دویدن‌های روزانه. برای دویدن کفش و لباس مناسب ندارم. یکی برای فوتبال گرفته بودم که خیلی خوبه اما خب چند وقت پیش به پدرم پیشنهاد کردم که با اون بره باشگاه. لباس که خودش استفاده می‌کرد رو دوست نداشتم. دیگه چی؟ خب باید سخت‌تر تلاش کنم. همین. خیلی واضحه برام که نقشه راه چیه. کار سخت پیمودن راهه. کنار اومدنم با اون حواشی. این‌که حوصله کار و درس و مطالعه رو داشته باشم. اینکه خودم رو به بازی و اینستاگرام نسپارم. این‌که غصه خواسته‌های نداشته‌ام رو نخورم. اما مگه می‌شه؟ خب تاریخچه تحولات این‌چنینی نشون داده که برای مدتی می‌شه و بعد می‌شکنه. گاهی یهو و گاهی آروم آروم. در راستای لاغری باید پیتزا خوردنم رو هم به یه بار تو هفته محدود کنم. کاش می‌شد آدم تصمیم بگیره و تموم شه بره اما هیچ وقت این‌طوری نمی‌شه. پروژه‌های دانشگاه و امتحانات پایان‌ترم هم هستن. حالا کم‌تر منو به وحشت می‌اندازن. انگار دیگه اهمیت سابق رو ندارن. هرچند این به این معنی نیست که باید رهاشون کنم. اتفاقا درس‌های به‌دردبخوری به‌نظر می‌رسن. خب جا داره یه بار دیگه بگم چه انتخاب رشته خوبی و چه حیف که درست دنبالش نمی‌کنم. حیف شد. حیف شدنش هم ادامه داره. نه فقط انتخاب رشته. همه‌چیز. پوف. قسمت تو همین بوده که بر سرت گذشته. مکن گلایه از فلک. این کار سرنوشته. سیستم عامل گوشیمم باید عوض کنم. اخیرا خیلی مشکل‌دار به‌نظر می‌رسه و امیدوارم سخت‌افزاری نباشه. خب کارها زیاده. ببینیم فردا چیکار می‌کنم. البته همین که دارم این ساعت می‌خوابم خیلی نشونه خوبی نیست. نه؟

  • الگوریتم‌های حریصانه

    خب چه الگوریتمی حریصانه است؟ الگوریتمی که تو هر مرحله دنبال بهترین راه حل مبتنی بر صرفا همون اطلاعات اون لحظه است. به طبع منظورمون بهترین راه در راستای رسیدن به خواسته مسئله است.

    مثال؟ بله. شما می‌خوای تو یه کتاب فروشی که nتا کتاب داره، با یه بودجه مشخص r ریالی کتاب بخری. می‌دونی قیمت کتاب iام هم برابره با c_i. خب یه راهکار حریصانه این‌جا چه معنی‌ای می‌ده؟ اول دنبال ارزون‌ترین کتاب بگردی. بعد از بین مابقی دوباره دنبال ارزون‌ترین کتاب بگردی و اونقدر ادامه بدی که بودجه‌ات کفاف خرید کتاب بعدی رو نده. اینجا تو هر مرحله که یه تعداد مشخصی کتاب باقی مونده بودن، دنبال بهترین راه یعنی انتخاب ارزون‌ترین موجودی گشتیم.

    به طور خلاصه پیدا کردن یه روش حریصانه و محاسبه پیچیدگی زمانیش ساده است و در مقابل اثبات درستیش دشوار.

  • یادداشت

    Never has a man had a deeper, more passionate need for independence than he had. In his youth, when he was still poor and struggling to earn his bread, he preferred to starve and go about in ragged clothing, if that meant that he could salvage a bit of independence. He never sold himself for money or for luxury, to women or to the powerful, and a hundred times over he cast aside and rejected those things that clearly promised him advantage and good fortune in the eyes of the world, just in order to retain his freedom. He could imagine nothing more abhorrent and atrocious than the obligation to carry out official duties, adhere to a regular daily and yearly schedule, obey the orders of others. An office, a law chamber, the halls of bureaucracy were as abhorrent to him as death, and the most horrible thing he could experience in a dream was to be imprisoned in an army barracks. He knew how to extricate himself from all of these circumstances, often at great cost to himself. Herein lay his strength and virtue, in this he was unshakable and incorruptible, in this his character was firm and straight. But this virtue, in turn, was very closely tied to his suffering and his fate. He fared as everyone fares: he obtained what he most stubbornly sought and strove for, compelled by his own innermost drives, but he obtained more than is good for any man. At first it was his dream and his delight, but later it became his bitter fate. Men of power are brought low by power, men of money by money, the subservient by serving, the slave to passion by passion. And so it was that the Steppenwolf was brought low by his independence.

    — Steppenwolf; Hermann Hesse; Kurt Beals (trans.)


    Another was his status as a suicide. It must be said here that it is incorrect to apply the term “suicide” only to those who actually kill themselves. In fact, the latter group includes many people who only become suicides incidentally, so to speak, who are not suicides of necessity, in their very nature. Among those without a personality, without a strong stamp, without a strong fate, among the dime-a-dozen men of the herd, there are many who die by suicide, though they are not suicides through and through, it is not their whole signature and stamp, while on the other hand, among those who are suicides in their very nature, there are very many, perhaps the majority, who never actually lay hands upon themselves. The “suicide”—and Harry was one—does not necessarily need to live in a particularly close relationship to death—and one can also do that without being a suicide. But it is a peculiar trait of the suicide that he, rightly or wrongly, experiences his own self as a particularly dangerous, dubious, and endangered spawn of nature, that he always perceives himself as extraordinarily exposed and imperiled, as if he were standing on the narrowest ledge of a precipice, where a little push from without or the slightest weakness from within would suffice to send him plunging into the abyss. People of this sort are distinguished in their lines of fate by the fact that suicide is the most likely cause of death for them, at least in their own imagination. The precondition of this disposition, which almost always manifests itself by early youth and accompanies these men throughout their lives, is by no means a particular lack of vitality, on the contrary, some extraordinarily tenacious, passionate, and bold constitutions can be found among the “suicides.” But just as there are certain constitutions that tend toward fever at the slightest sign of illness, these constitutions, whom we dub “suicides,” and who are always very delicate and sensitive, begin intensely to dwell upon the prospect of suicide at the slightest shock. If we had a science with the courage to assume the great responsibility of studying human beings as such, rather than only the mechanisms of living organisms—if we had something like an anthropology, a psychology—these facts would be known to everyone.

    — Steppenwolf; Hermann Hesse; Kurt Beals (trans.)


    Just as every strength can also become a weakness (indeed, under certain circumstances it must become one), so, conversely, the typical suicide can often make of his apparent weakness a form of strength and support, indeed, he does this extraordinarily often. This was likewise the case for Harry, the Steppenwolf. Like thousands of his kind, he did not use the notion that the path to death stood open to him at every moment merely as the basis for a youthful, melancholy play of fantasy; rather, he made of this very thought a source of consolation and support. True, every shock, every pain, every bitter circumstance in life immediately awakened in him the wish to take refuge in death, as is the case for every man of his ilk. But he gradually transformed this inclination into a philosophy that was positively conducive to life. His intimate acquaintance with the thought that that emergency exit perpetually stood open to him gave him strength, made him curious to savor pains and bitter circumstances, and when he was particularly miserable, he could at times feel with a grim joy, with a sort of schadenfreude: “I’m curious to see how much a man can really endure after all! Whenever I reach the limits of what is bearable, I need only open the door, and I can escape.” There are many suicides who derive unusual strength from this thought.

    — Steppenwolf; Hermann Hesse; Kurt Beals (trans.)

  • یادداشت

    Affecting high spirits, I trotted along the damp, foggy asphalt of the narrow streets, the lanterns cast their tearful, misty gaze down through the cool, damp gloom, drawing sluggish reflections from the sodden ground. The forgotten years of my youth flooded back to me—how I used to love such dark and gloomy evenings in the late fall and winter, with what eager intoxication I used to soak up the moods of loneliness and melancholy, when I would spend half the night trudging through hostile, leafless nature, through rain and storms, wrapped in my coat, already lonely even then, but filled with a deep satisfaction, and filled with verses that I would later write down by candlelight in my room, perched on the edge of my bed! Now that was all in the past, I had drained that cup and it would not be filled again. Was that a shame? No, it was not a shame. What lay behind was not a shame at all. What was a shame was in the here and now, these countless hours and days that I lost, that I merely suffered through, that brought me neither gifts nor shocks of any kind. But thank God there were also exceptions—sometimes, rarely, there were those other hours, hours that brought shocks, brought gifts, broke down walls and brought me, errant that I am, back again to the living heart of the world. Sad and yet profoundly agitated, I sought to remember my most recent experience of that sort. It had happened at a concert, it was a program of magnificent old music, and just as the woodwinds were playing a quiet passage, suddenly, between two beats, the door to the beyond had swung open to me again, I had flown through the heavens and seen God at work, I had suffered blissful pains and ceased to defend myself against anything in the world, ceased to fear anything in the world, I had affirmed everything, had given my heart to everything. It had not lasted long, perhaps a quarter of an hour, but it returned to me that night in a dream, and since then, throughout all the bleak days, it had secretly shone for me from time to time, sometimes I saw it clearly for minutes on end, leading like a golden, godly path through my life, almost always deeply buried beneath dung and dust, but then shining forth again in golden sparks, seeming as if it could never be lost again, and yet soon it was deeply lost indeed. On one occasion, when I was lying awake at night, I suddenly began reciting verses, verses so beautiful and so bizarre that it never could have occurred to me to write them down, by morning I had forgotten them, and yet they lay concealed within me like a heavy nut in an old and fragile shell. On other occasions it happened when I was reading a poet, when I was reflecting on an idea from Descartes, from Pascal, or again it shone forth and led me onward along the golden path into the heavens when I was with my lover. Oh, it is hard to find that godly path in the midst of this life that we lead, in the midst of such a very contented, very bourgeois, very mindless age, when we are confronted with this architecture, these businesses, these politics, these people! How could I be anything but a Steppenwolf and a surly hermit in the midst of a world full of goals none of which I share, and pleasures none of which I desire! I can’t bear to sit too long in a theater or cinema, I can barely read a newspaper, rarely a modern book, I can’t understand what pleasure and joy it is that people seek in the overfilled trains and hotels, in the overfilled cafés with their oppressive, overbearing music, in the bars and cabarets of the elegant cities of luxury, in the world’s fairs, on the promenades, in the lectures for the intellectually curious, at the great athletic fields—I cannot understand all of these joys, I cannot share them, though surely they would be within my reach, while thousands of others must toil and push to attain them. And, on the other hand, those things that bring me my few hours of joy, that bring me bliss, adventure, ecstasy, and exaltation, those are things that the world knows and seeks and loves only in literature, if at all, in life the world considers them insane. And indeed, if the world is right—if all this music in the cafés, all these mass entertainments, all these Americanized people who are content with so little, if all of them are right—then I really am the Steppenwolf that I have often called myself, an animal that has strayed into a foreign world it does not understand, where it no longer finds its home, its air, its nourishment.

    — Steppenwolf; Hermann Hesse; kurt Beals (trans.)

  • یادداشت

    He led me into his room, which smelled strongly of tobacco, pulled a book from a pile, and leafed through it, looking for something—
    “That’s good, too, very good,” he said, “just listen to this sentence: ‘One should be proud of pain—all pain is a remembrance of our lofty rank.’ Excellent! Eighty years before Nietzsche! But that’s not the saying I was thinking of—wait—there I have it. So: ‘The majority of people do not want to swim, until they are already able to.’ Isn’t that funny? Of course they don’t want to swim! They were born for the land, not for the water. And of course they don’t want to think; they were made for living, not for thinking! Yes, and whoever thinks, whoever makes thinking his primary aim, can make great progress in it, but he’s just exchanged the land for the water, and one day he will drown.”

    — Steppenwolf; Hermann Hesse; kurt Beals (trans.)


    Something Haller once said gave me the key to understanding this. He said to me, when we had been talking about the so-called barbarities of the Middle Ages: “In reality, these are not barbarities at all. A man of the Middle Ages would find the entire lifestyle of our present day cruel, horrible, and barbaric in a completely different way! Every epoch, every culture, every custom and tradition has its style, has its own characteristic forms of tenderness and cruelty, beauty and barbarity, takes certain forms of suffering for granted, patiently tolerates certain evils. Human life only becomes true suffering, true hell, where two epochs, two cultures and religions overlap. A man of classical antiquity who had to live in the Middle Ages would have been miserably suffocated by it, just as a savage would suffocate in the midst of our civilization. There are times when a whole generation is caught between two epochs, between two lifestyles, in such a way that it loses all of its self-evidence, all of its customs, its sense of security and innocence. Of course, not everyone experiences this equally strongly. Nietzsche’s nature was such that he had to suffer the misery of our day more than a generation ahead of time—and what he had to endure, alone and misunderstood, is suffered today by thousands.”

    — Steppenwolf; Herman Hesse; Kurt Beals (trans.)